سراپا خیس از عشق و باران
به امید روزی که باران عشق بر ما باریدن آغاز کند
درمرداب جهالت انسانها که فرو می رویم ،دیگر هوایی برای تنفس نیست!
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت
۱٠:٠٠ ب.ظ توسط مریم نظرات ()
در هزار توی ذهنم گم می شوم،اینجا کجاست که من اینچنین ویرانش کرده ام؟!
به یاد نمی آورم ؛چه وقت!کجا!چرا!
امان از این سالهای رونده که خاطرات را با خود می برند و هیچ باقی نمی گذارند!
نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت
٩:٥٠ ق.ظ توسط مریم نظرات ()
رد پاهای خاکستری ات آن نشانی نبود که دنبالش کنم!
نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت
۱:٢۸ ب.ظ توسط مریم نظرات ()
اشکهایم برای توست،چشمانت را بگشا!
نوشته شده در سهشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت
۸:٤٠ ب.ظ توسط مریم نظرات ()
| Design By : Pichak |

